#هفته_وحدت
نزدیکای عید 88 بود که با یکی از رفقا رفتیم سوریه و لبنان.
هفته وحدت توی سوریه بودیم. اون موقع هم خبری از جنگ و کشت و کشتار نبود
دیدم یه جا جشن با شکوهی داره برگزار میشه به مناسبت میلاد پیامبر(ص)، اسمش مجمع الفتح الاسلامی بود توی همین حلب که الان ویران شده...
این مجمع الفتح الاسلامی یه چیزی شبیه دانشگاه امام صادق ما محسوب میشد
رفتم انتهای مسجد نشستم. از یه گرمکن تنم بود که پشتش بزرگ نوشته بود «ورزش صبحگاهی» یعنی داد میزد که ایرانی ام!
یکی دو تا صفی که پشت سرم نشسته بودن خیلی سریع فهمیدن ایرانی ام و شروع کردن به عکس العمل نشون دادن و ابراز احساسات کردن
سفیر ایران هم امد برای سخنرانی توی همین جلسه و از معجزات جنگ 33 روزه و... حرف زد
بغل دستی ام شروع کرد صحبت کردن و منم با عربی دست و پا شکسته ام جواب می دادم. یهو زد زیر خنده و به فارسی گفت منم ایرانی ام!!!
باب گفتگو باز و شد و ما رو دعوت کرد خونه شون و ما هم فرداش با رفیقمون رفتیم خونه شون
معلوم شد از برادران اهل تسننه، اهل سیستان و بلوچستان
یه پسر داشت به اسم صلاح الدین و یه دختر به اسم فاطمه (یا شایدم زهرا، درست یادم نیست)
اومده بود سوریه که درس بخونه و برای اهل تسنن کار دینی بکنه. از اینکه خیلی از مذهبی های سنی مذهب سیستانی، تحت تاثیر تبلیغات و رفتار بد شیعیان به پاکستان و عربستان می رن، ناراضی بود.
می گفت من با آقای حسینی(که قدیما نماینده آقا در امور اهل سنت سیستان بوده و الان سالهاست که نماینده آقا در سوریه است) توی سیستان رفاقت داشتم، می دونستم که شیعیان و علماشون اینطور که تبلیغات میشه، نیست و با مشورت همین حاج آقا اومدم سوریه که وهابی نشم و برای اهل تسنن کار کنم.
می گفت از وهابی شدن مردم می ترسم و ما سنی ها باید یه کاری براشون بکنیم... مدام هم تاکید می کرد که من درمورد شیعه تحقیق کردم و نظرم اینه که اهل سنت بر حق هستن ولی به هیچ وجه وهابی ها رو قبول ندارم
انصافا مرد محترم و فهمیده ای بود. دیدار و دوستی با او اولین تجربه برخورد با یک ایرانی سنی مذهب بود، اما آخرینش نبود. در لبنان هم بودند، در طرابلس...
طرابلس مرکز سلفی های لبنانی است. آن جا هم دو دوست ایرانی سنی پیدا کردم. یکی اهل استان فارس و دیگری اهل بوشهر. اگر می خواستند می توانستند همانجا سر من و رفیقم را زیر آب بکنند، مثل آب خوردن
اما داستان اینگونه بود که ما با هم رفیق شدیم. درمورد ایران و شرایط آنها صحبت کردیم و آینده ای که ان ها برایش درس می خواندند. می خواستند با مدرک تحصیلی شان بروند کویت و آن جا کار کنندف چون در یایران به ان ها کار نمی دهند.
اما نه به نگاه، نه به گوشه و کنایه و نه حتی به آه کشیدن، هیچ دشمنی ای علیه شیعه نداشتند و بلکه صادقانه خودشان را برادر شیعیان می دانستند
این هم لبیک بود به درخواست +سیدکمیل باقرزاده