به نیت نوشتن پشت این ماشین الکترونیکی نشستم اما مطلبی خواندم از یه دوست.
دوستی که خیلی ها گفتند که چرا هستی با اون دوست.
دوستی که برای من ثابت کرد که خیلی ها هستند که فکر می کنند با این دو رکعت نماز مسلمون شده اند!!!
فکر می کنند با یه کربلا رفتند شده اند کربلایی غافل از اینکه ؛
كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نامها.
نه! كربلا، حرم حق است و هيچ كس را جز ياران امام حسين (ع) راهي به سوي
حقيقت نيست!!!
و فراموش کرده اند که ؛
آنان را كه از مرگ میترسند از كربلا میرانند!
بگذریم

آقا پوریا فاضل در وبلاگش متنی از آسید مرتضای آوینی، سالار شهدای اهل قلم نوشته بود که دل ما را لرزاند!
خواهش میکنم، خواهش می کنم شرمده شمرده و با صبر و حوصله و با دقت فراوان بخوانید.
این متن بنده نیست که جز پاره ای از کلمات بر لوح نباشد.
سخن آقا مرتضاست، کلام به کلامش طلاست.
متن آقا مرتضا ؛
زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است.
سلامت تن زیباست، اما پرندهی عشق، تن را قفسی میبیند كه در باغ نهاده باشند.
و مگر نه آنكه گردنها را باریك آفریدهاند تا در مقتل كربلای عشق آسانتر
بریده شوند؟ و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدی ازلی ستاندهاند كه حسین را از سر
خویش بیشتر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آنكه خانهی تن راه فرسودگی میپیماید
تا خانهی روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بیقرار را بر این سفینهی سرگردان
آسمانی، كه كرهی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریدهاند؟ و مگر
از درون این خاك اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز كرمهایی فربه و تنپرور بر
میآید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقفهای دلتنگ و در پس این
پنجرههای كوچك كه به كوچههایی بنبست باز میشوند نمیتوان جست، بهتر آنكه
پرندهی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی
كه مقصد را در كوچ میبیند، از ویرانی لانهاش نمیهراسد.

(عکسی از آقا مرتضا که توی اتاقم زده ام)
آقا مرتضا
چه حالی می کنم وقتی این جمله تو را پای عکست می خوانم که؛
من هرگز اجازه نخواهم داد صدای خاج همت در درونم گم شود، این سردار خیبر، قلعه قلب ما را نیز فتح کرده است.
و چه عشقی می کنم وقتی می خوانم که؛
آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟!!!