بعضی کارها، برای انجام دادنشون، آدم باید خیلی مرد باشه!

مثلا چی؟

مثل گذشت از قصاص کسی!

اما برای بعضی دیگه از کارها باید خیلی خیلی خیلی مرد بود!

مثل چی؟

مثل این پدر دانش آموز گناوه ای که چند روز پیش دخترش رو از دست داد!

ماجرا از این قرار بوده زنگ تفریح بود!

بعضی دانش آموزان تو کلاس و بعضی دیگه تو حیاط مدرسه

یکی از دانش آموزان، میاد پشت پنجره کلاس

رفیقش نشسته رو نیمکت

تق تق تق می زنه به شیشه و ناگهان ...

دختر بیچاره زیر آوار شیشه قرار میگیره!

دختر رو می رسونند بیمارستان

اما مثل اینکه روزگار چنین مقرر کرده بود که عمر دخترک به این دنیا نباشد!

داغی نشست بر دل خانواده ای

و اندوهی نشست  بر دل دخترکی که زده پشت شیشه!

دخترک بیچاره اگر می دانست "تق تق" انگشتانش بر شیشه کلاس، بساط عمر دوستش را از دنیا بر می چیند، هرگز به انگشتش اجازه نمی داد "تق تقی" بر شیشه کلاس بنشاند!

حال چنین دختری رو تصور کنید!

چطوری درس بخواند؟

چطوری تو اون کلاس بنشیند؟!

از کنار آن پنجره چطوری رد بشود؟!!

چه حال بدی!

چه هوای سنگینی!

چه کسی می تواند همچون بارانی ببارد و هوای گرفته دل این دختر را آرام کند؟

منصوره رو دیروز به خاک سپردند!

هوا همچنان خفه است!

اما ...

ابر های مهر و عطوفت و از حیاط مدرسه وارد شدند!

مردی داغدیده، با دلی نرم تر از حریر و قدمهایی استوار از کوه وارد مدرسه می شود!

با گل و شیرینی

می گه مادر منصوره گفته که بیاد مدرسه!

دخترا پچ پچ می کنند!

پدر منصوره اومده برای چی؟

هوا برای اون دختر بیچاره سنگین سنگین تر میشه!

داشت خفه می شد اما ...

بارانی که دو هفته انتظارش رو می کشید باریدن گرفت!

پدر منصوره اومده تا دل پر غصه دخترک را آرام کند!

آماده تا بگوید منصوره امانت خدا بود و خداوند امانتش را پس گرفت!

آمده بود دل بدست آورد!

چه بزرگوار هستند این خانواده!