1- نیمه دوم اسفند ماه بود که خبر برگزاری همایش "شاگردان مکتب انقلاب" در اهواز به ما رسید. وقتی به اهواز رسیدیم، تصور نمی کردم افتتاحیه همایش را بگذارند پادگان دوکوهه! آن هم در حسینیه گردان تخریب!!! بعد آن هم نماز جماعت در حسینیه حاج همت - که آوینی اسمش را گذاشته بود قلب دوکوهه - خوانده بشود و در ساختمان مقداد استراحت کنیم!

اختتامیه هم در معراج الشهدای اهواز، مهمان شهدای گمنام تازه تفحص شده باشیم و حاج حسین یکتا با آن شور و حرارت انقلابی خود سخنران مجلس باشد!!!

بعد از همایش همه اش با خود فکر می کردم که اگر قبلا 20 ساعت شبانه روز رو کار می کردیم، حالا باید 24 ساعت برای انقلاب کار کنیم!

به قولی باید حماسی کار کرد!

2- داشتم وسایلم رو برای تحویل سال آماده می کردم.

خلاصه سال نو ، لباس نو و ...

در حال مرتب کردن لباسهام بودم که چشمم به جعبه انگشتریم افتاد - البته جاب عقیق یمن گم شده و عقیق سبزی که چند ماهه رفته شیراز تا از روش ساخته بشود خالی بود! - خواستم انگشتری بردارم تا سر سفره دستم باشد.

حدید برداشتم!!!

اول گفتم حدید برای جنگ است. سر سفره باید در یا فیروزه یا هر چیز دیگری جز حدید دستم باشد!

اما بعد گفتم نه! حدید دستم می کنم تا در اول سال جدید توانی بگیرم برای حرکت برای انقلاب.

بعد از سال تحویل، تمام حواسم رو جمع کردم تا ببینم مولایم نام سال رو چی می ذاره. وقتی که مولا فرمود "حماسه سیاسی و حماسه اقتصادی" خدا را شکر کردم و انگشترم رو بوسیدم.

اینجا بود که فهمیدم چرا دلم هوس حدید کرده بود.

آغازی سالی حماسی، با انگشتر حماسه یعنی حدید!

3- چهارده ماه می شد که آقای رئوفم، امام مهروبن، علی بن موسی الرضا منو نطلبیده بود!

سومین یا چهارمین سال حماسه، امام رضا ما را طلبید!

یک شبه شدیم زائر امام رئوف!

چه توفیقی بالاتر از این که ابتدای سال حماسه برسی خدمت امام معصوم و از او بخواهی یا دستت رو بگیره تا بتونی حماسه بیافرینی برای مولایت!

استعانت از امام معصوم برای آفرینش حماسه!

***

خلاصه اینکه این 1 و 2 و 3 که نوشتم، هیچ بهانه ای برای تنبلی برای من نگذاشتند!

سال حماسه است!

باید حماسی قدم برداریم!