۱- در هیئت ایستاده بودیم.

هنوز مراسم شروع نشده بود.

کم کم مردم داشتند میومدند.

ما کمی زودتر رفته بودیم.

یک سمند سفید اومد ایستاد.

چهار دختر خانم پیاده شدند.

زیاد وضعشان خوب نبود.

منظورم وضع حجابشون بود.

اول فکر کردم می خواهند رد بشوند و بروند.

اما دیدیم آهسته رفتن به سمت در هیئت...

۲-رفتیم داخل نشستیم.

بنده خدایی اومد!

دوستم گفت نگاه فلانی!

گفتم او اومده هیئت! اون هم اینجا! هیئتی که عکس رهبری جا به جای اون زده؟!!!

۳- آخرای سینه زنی بود.

شور آخر مجلس بود.

یک دفعه بنده خدایی از بچه های دانشگاه رو دیدم!!

اون! اینجا ! هیئت!!!!

***

مجلس که تموم شد، اومدم بیرون.

تو فکر این اتفاقات بودم که با خودم گفتم فلانی!

چرا از اومدن اون بنده های خدا به هیئت تعجب می کنی؟

یکی نیست که بگه تو و هیئت؟!!!

تو که ادعات می شه چه گلی به سر امام حسین(ع) زدی که اونها می خوان بزنند!

یکی از بچه ها گفت که ما قابلیت جذببان بالاست!

گفتم ما نه! اتفاقا ما مانع هستیم!

این حسین است که اینچنین جذب می کند!

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟

این چه شمعی است که جان ها همه پروانه اوست؟