و چه مظلوم است این مسلم!

زمانی که مسلم قدم در شهر نهاد، همه با وی بیعت کردند. به قول آ.سید مرتضی آوینی درفتح خون، برخی شمار بیعت کنندگان را به اغراق بیش از جمعیت کوفه نیز برشمردند اما کمترین تعداد بیعت کنندگان که در تاریخ آمده، دوازده هزار نفر بوده است.

اما چه شد این بیعت کنندگان کوفی را؟

آن دوازده هزار نفر کجا رفتن زمانی که مسلم قصد دارالحکومه ابن زیاد را کرد؟

از آن جماعت هزار هزار تنها سه-چهار هزار نفر همراه مسلم شدند!

مسلم در کوچه های کوفه به سمت دارالحکومه در حرکت بود.

گفته اند که زنها می آمدند و شوهران خود را با التماس از همراهی با مسلم منصرف می کردند!

مادران می آمدند با اشک فرزندان خود را می بردند!

پدران با عصبانیت دست جوان خود را می گرفتند و می بردند!!!

و وای بر آن همسران و آن پدران و مادران!

مگر نه آنکه پدر و مادر سعادت فرزند خود را باید بخواهد؟

سعادت چیست؟

مگر سعادت رسیدن به قرب و رضای خدایی نیست که ما را آفریده تا در این دنیا زندگی کنیم و به او برسیم؟

اما شاید سعادت در فرهنگ لغت برخی انسان ها چیز دیگری معنا شده باشد!

آ.سید مرتض آوینی گفته بود که روزگار ما روزگار اصالت فایده است! یعنی هرآنچه را می گویی باید بگویی فایده آن چیست؟!!

و این فایده همان سود تاجر دنیاست!

مردم کوفه فایده ای در همراهی همسر یا فرزند خود با مسلم ندیدند.

چشم دنیایی آنها هرچه دیده بود ضرر بود و زیان!

آنان مرگ و نابودی و بیوه و یتیم شدند را می دیدند.

مشخص است برای کسی که نگاهش به مرگ چنین است، همراهی با مسلم سودی نداشته باشد.

اما برای امثال "هانی" که مرگ را رسیدن به سعادت می دیدند، شرین تر از عسل بود آن مرگ و سود مندترین معامله بود چنین معامله ای!

اما آه بر کوفیان

آه بر کوفیان که مسلم زمانی که به نماز ایستاد کمتر از پنجاه نفر به او اقتدا کردند و زمانی که پا از در مسجد بیرون نهاد، تنهای تنهای تنها بود!!!!!

کجا رفتند مدعیان غیرت؟

کجا رفتند امضا کنندگان نامه های بیشمار به حسین؟

کجا رفته بودند آنانی که وقتی مسلم، نامه سالارش حسین را می خواند به پهنای صورت اشک می ریختند و سپس بیعت می کردند؟

کجا بودند؟

همه آن هیاهو را چه شد؟

یعنی لشکر شام اینقدر ترس دارد؟

یعنی لشکری که معلوم نبود کجاست و چقدر است و کی به کوفه می رسد اینقدر ته دل مردم را سست کرده بود؟!!!

البته تعجبی ندارد!

بدنهایی که با مال حرام فربه شده بودند و علی را خون جگر کردند و حسن را فروختند، می خواستند با تنها گذاشتن حسین کار خود را تکمیل کنند! که کردند!

مسلم وصیت کرد تا به حسین برسانید که به کوفه نیاید!

اما دیر شده بود ...

حج فرزند زهرا نیمه کاره تمام شده بود و کاروان شهدا به سوی میعادگاه در حرکت بود!

کاش می شد بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر، پیرهنی برداری!!!!