می گن یه روزی از روز ها یک اندیشمند که اهل کشور "فرنس" یا همون "فرانسه" که اسمش "ژان پل ساتر" بود، برای تحقیقات و گفتگو با برخی سران انقلاب کوبا، میره به کوبا.

با خودش می گه چه کنم و چه نکنم و تصمیم میگیره با "چه گوآرا" دیدار کنه.

به هرحال چگورآ هم آدم مهمی بوده برای خودش.

خلاصه میره و تا وقت بگیره، ساعت 2 نصف شب بهش وقت می دن!

اولش میترسه بره!

به هر حال نصف شب، تنها، در یک کشور غریبه ....

دل و به دریا میزنه و میره برای ملاقات.

نگهبان ها، مثل هوای گرگ و میش تکلیفشان با خواب و بیداری مشخص نبود.

با کلی نذز و سلام و صلوات میره داخل

بهش میگن بشین تا چه گوآرا بیاد

بعد از چد دقیقه چه گوآرا میاد

شاداب و سر حال!

تازه از حموم اوده.

سیگار برگ کوبایی هم گوشه لبش

میشینه پشت میز

ژان قصه ما که بسیار درد دلش شده بوده از وقت ملاقات در ساعت 2 نصف شب، فوری می پرسه که مگه روز ازت گرفتن که این موقع هم خودتو و هم منو زا به راه کردی؟

چه گوآرا هم سیگارش رو از گوشه چپ لبش میاره گوشه راست و بعد بادست چپش اونو در میاره و میگه:

ما تو این کشور کار نکرده زیاد داریم. دیگر نباید خفت!!!!!!!!!!!!!!!

***

بله مسئولین عزیز

یک جوان آرژانتینی ملحد که اعتقادی به آخرت و خدا ندارد، به دلیل ایمان به هدفش، ایمان به کفرش، از آرژانتین بلند می شود میرود کوبا، به کاسترو کمک می کند تا انقلاب کند، بعد که پیروز شدن وزیر میشه! بعد پست و مقام رو ول می کنه میره کنگو تا جنگ چریکی برای آزادی مردم راه بیاندازد، بعد میره بولیوی برای آزادی مردم بجنگد! و در بولیوی امریکایی ها می کشنش!

ای مسئول عزیز

کمی

تنها کمی

حداقل کمی به اندازه این جوان 36 ساله آرژانتینی ملحد غیرت داشته باشید.

او خواب را بر خود حرام کرد و شما...