قرار شده بود کسانی که دوست دارند بروند غار حرا، اسم نویسی کنند.

مسئول گروه ما آمد در اتاق، و اسامی کسانی که می خواستند بروند رو نوشت.

ما هم اسم نوشتیم.

گفتن شب، حدود دوساعت مانده به اذون صبح، میان بیدارتون می کنیم برای رفتن به غار.

ما از ترس خواب موندن، دو سه بار تا قبل از ساعت مقرر بیدار شدیم.

بالاخره مسئول گروه آمد و ما هم لباس پوشیدیم و حرکت کردیم.

حرکت به سمت غار حرا.

غاری که می توان گفت بزگترین حادثه تاریخ در آن رخ داده.

حادثه ای که جهان را زیر و رو کرد.

حادثه ای که خداوند بر زمینیان منت نهاد و بهترین بنده خود را به عنوان پیامبر خود انتخاب کرد.

حدود نیم ساعت طول کشید تا به پایین کوه رسیدیم.

منطقه ای شهر مدینه آنجا واقعه شده بود.

مشخص بود منطقه ای نسبتا فقیر نشین است.

چند دقیقه ای طول کشید تا به کوه رسیدیم.

ایرانی های بسیاری هم آنجا بودند.

بعضی در حال برگشت بودند و برخی همراه ما.

قرار شد هرکس زودتر برسد، جایزه بهش بدن.

همه حرکت کردیم.

مسیر برای حرکت ساخته نشده بود.

تنها پله های کوچیک و بزرگی که خود اهالی ساخته بودن کمک حال زائرین بود.

حدود 40 دقیقه طول کشید.

هنوز به فله نرسیده ام.

با یکی دیگه از بچه ها نفر آخریم.

ضعف کرده ایم.

نه آب داریم، نه چیزی که بخوریم و قوت بگیریم.

همون جا، روی زمین دراز کشیدیم.

پیرمردی آمد.

داشت از غار برمیگشت.

گفت جوونا خجالت بکشید! بریدید؟

راست می گفت.

خجالت هم داشت.

اما اون پیرمرد از ما جوون تر بود.

چهره نورانی و بشاشش نشون می داد که خدا خیلی دوستش داره.

خودم و دوستم به هم نگاه کردیم.

عزممون رو دیگه جمع کردیم.

یاعلی

بسیت دقیقه طول کشید تا به غار رسیدیم.

اذون صبح داشتن می گفتن.

از اون بالا کعبه چون دری در شهر می درخشید.

نماز رو از همون بالا رو به کعبه خوندیم.

ازدحام جمعیت خیلی بود.

خورشید داشت کم کم بالا میومد.

هوا هم کم کم گرم می شد.

دیگه وقت برگشت بود.

برگشت ربع ساعت بیشتر طول نکشید.

تو  راه برگشت به دیگران انرژی میدادیم.

هرکس می گفت چقدر مونده، می گفتیم 5 دقیقه دیگه می رسید!

این همه گفتم، تا این رو بگم؛

چه طاقت و استقامتی داشته، حضرت خدیجه!

ما با ماشین رفتیم پای کوه، از پله رفتیم بالا.

ما خیر سرمون مرد بودیم.

حضرت خدیجه تنهایی، از مکه، با وجود این همه دشمن، کوه به این بزگی رو بالا می رفت تا به حضرت محمد غذا برساند!

ای خدیجه!

بزرگی تو را تنها همسر تو درک می کند و خدایش.