حقا و انصافا که عجب اصطلاحیست این " خار در چشمان و استخوان در گلو " .

حال و روز ما در این چند وقته ( قریب به یک سالِ اخیر ) مصداق بارز عبارت بالاست ، نه می توان چیزی گفت ؛ نه می توان نگفت و هر دوی این " نتوانستن ها " ، نه از روی فشار و اجبارِ دیگران ، که از ترسِ دلگیر و دلچرکین شدنِ برادرانیست بسیار بسیار عزیز .

این چند روز بعد از مدت ها سری زدم به وبلاگ چند رفیق قدیمی ، اول خوشحال شدم ، بعد .... آب سرد ، آبِ خیلی سرد .... این شد دلیل نگارش این سطور ، خدا کند که آبی شود بر آتش ، نه ... .

اول : به زعمِ حقیر شروع این غائله - که بنا ندارم به شرح و تفصیلش بپردازم - از یک اختلاف نظرِ خیلی خیلی ساده و خیلی خیلی معمولی در باب نحوه ی مدیریت تشکیلاتی ( و به ویژه نحوه ی تعامل با کرسی نشینان اداری ) بر می گردد* و بعد مجموعه ای از سوء تفاهم ها ، تصمیمات عجولانه و احساسی ، و متاسفانه گاهی لجاجت ها( به این ها اضافه کنید پهن شدنِ تدریجیِ دامنه ی افرادِ مطلع از این ماجراها و غالبا اضافه شدنشان به غائله ! ؛ افرادی که خیلی هاشان را به هیچ وجه محرم نمی دانم ، اگر نامحرم حسابشان نکنم ) . و همه ی این ها محصولِ نگاه غیراستراتژیک و صرفا تکنیکی و بیگانه با نگرش سیستمیک است . ( مجال توضیح بیشتر نیست )

اختلافی که می شد به سادگی و با چند جلسه گفت و گو و کمی صبر و گذشت ، حل شود ، با بی تدبیریِ طرفین ( تاکید می کنم طرفین ) و عملکردِ پرانتقادِ عده ای از مسئولین ( بخوانید بزرگتر ها ) و سکوت عده ای دیگر ( که گناهشان کمتر از دیگران نیست ) به جایی کشیده شده که برادران و دوستان دیروز را بیخود و بی جهت و در ملا عام ( بخوانید خبرگزاری ها و وبلاگ ها ) به جان هم انداخته و چه غم انگیز و در عین حال سخیف بود برخی از این مصاحبه ها و مطالب ....

و آنچه در این میان ذبح شد ، نه فقط دوستی ها ؛بلکه عمارتی بود ساخته و پرداخته ی دست و زبان و دل و جانِ همه ی ما ، عمارتی که سال ها برایش خونِ دل خوردیم ، عمارتی منقش به نامِ نامیِ صاحبِ این جمله :  " مشک رنج های انقلاب را به دندان کشیده ایم و برایش دست و پا داده ایم ، اما آن را رها نخواهیم کرد " ....**

دوم : هنوز هم معتقدم علی رغم همه ی اتفاقاتی که افتاده و فرصت هایی که سوخته ، می شود از فرصت سالِ نو استفاده کرد و برادرانه در باب اختلافات به صحبت نشست و به توافق رسید ؛ بی حضور نامحرمان ، بی حرمت شکنی ، با تکیه برهزاران هزار نقطه ی مشترک ؛ و برای هدفِ مشترک ...

سوم : هردو مقاله ی رضا رستمیِ عزیز و هردو مقاله ی میثم جوکارِ عزیز و مقالاتی از عزیزِ دوست داشتنی حبیب شیخ و برادر و رفیق گرمابه و گلستانم آ شیخ محسنِ رزمی را با فاصله ی زمانی اندکی دیدم ، غیر از همان نامهربانی های مرسومِ این چندوقتِ اخیر - که تقریبا در تمام مقالات حضورِ گرمی ! داشت - چند نکته به نظرم قابل عرض است :

1 : با اصطلاح "انداختن رای سفید در صندوق " اولین بار در سال 80 - دور هشتم انتخابات ریاست جمهوری - آشنا شدم ، عده ای از حزب اللهی هایی که سال ها هاشمی را - بی چون و چرا - یار و یاور انقلاب و رهبری می دانستند و کم کم - اواخر دوره ی دوم ریاست جمهوریِ وی - ورق را برگشته و هاشمی را واژگونه می دیدند ، خاتمی را با شعار " سه سید فاطمی ؛ خامنه ای خمینی خاتمی " برگزیده بودند و اینک از او نیز رویگردان شده ، مبتلا به نوعی ناامیدی از نیل به تحقق آرمان های انقلاب شده بودند ، با برگزیدن "هیچکس" - یعنی رای سفید - به زعمِ خود ، هم مسئولیتِ شرکت در انتخابات را انجام داده بودند و هم خیال خود را از بابت سرزنش ها و عذاب وجدان های احتمالی ناشی از کج و معوج بودنِ نماینده ی منتخب راحت کردند ؛ بی توجه به فلسفه ی رای دادن و شرکت در انتخابات ( یعنی انتخاب فرد اصلح - یا دستِ کم " کم بدترین" ! گزینه ی موجود - و سپردنِ سکان مدیریتِ کشور به وی ) . هم آن روز ، هم امروز و هم فردا و فرداها ؛ کسی که فلسفه ی رای دادن را فهم کرده باشد ، به چنین گردابی فرو نخواهد غلتید ....

2 : بدیهی است که هرکس یا هر گروه از اشخاص ، مختار است که از نامزدی حمایت کند یا نه ، و نیز مختار است با توجه به مولفه هایی نظیر آشنایی با بافت اجتماعی ، شناختِ نمایندگان و میزان تعلق خاطر به خاک و خطه ی مورد نظر ، در هر حوزه ای رای دهد ؛ حقیقتا قدری عجیب است که می بینم اشخاصی به دلیل عدم حمایت از فلانی و بهمانی یا به دلیل مشارکت در فلان یا بهمان حوزه موردِ سرزنش و گاه تخریب قرار می گیرند ! انتخابات عرصه ی تصمیمات شخصی است و اینگونه اقدامات ، می تواند خدای ناکرده به وجود آورنده ی شائبه ی "تفتیش عقاید" باشد ؛ از آن فاجعه تر زمانی است که عده ای از برد و باخت در انتخابات سخن می گویند و از سوزاندن و سوخته شدن و ...

3 : برخلافِ نظر خیلی ها ، حقیر معتقدم که تاسیس و شکل گیری جبهه ی پایداری و نیز جبهه متحد و تقابلِ آنها اتفاقی است بسیار بسیار  پربرکت و در عین حال ضروری . همان طور که پیشتر - در پی نوشت 1 -گفتم اختلاف این دو گروه بنیادین نیست اما بسیار عمیق است ، و این عمق آنقدر هست که به منظورِ تکاملِ  هردو ، باید رسانه ای شود و مورد بحث و بررسی قرار گیرد تا قوت و ضعف ها نمایان شده و تکامل به صورت تدریجی محقق شود و صد البته در این مسیر باید منتظر ریزش هایی هم بود !

4 : در باب القا ی دوقطبی هاشمی-احمدی نژاد یا توهمِ وجود چنین دو قطبی ای ، و مهم تر ، مصادیق این دو قطبی ها ( حتی در باب وجود یا عدم وجود جریان انحرافی، با این قوت و توانی که عده ای از آن صحبت می کنند - صد البته در اصل وجودش تقریبا شکی نیست - )  حرف زیاد است ، اما فی الجمله به نظرم جبهه ی پایداری اگرچه بی نقص نبود ، اما به خوبی از پسِ در نیفتادن در این دوقطبی برآمد ، با نقد منصفانه ی احمدی نژاد ، انتقاد تمام قد به هاشمی - که البته گاهی با تندروی هایی همراه بود - و نقد شدید ساکتین فتنه . که تفاوت در اظهار نظر درباره ی این آخری و کیفیت اجرای آن مستقیما وابسته است به گرایشِ نسبی به جبهه متحد یا پایداری ( منظورم منطقِ متحد و منطقِ پایداری است ) ؛ مثلا این جمله ی رضا رستمی دقیقا در راستای منطقِ متحد ارزیابی می شود : " دایره ی اصولگرایی را نباید روز به روز تنگ تر کرد و ساکتین فتنه را نباید از خود فتنه بزرگتر کرد " و صد البته -  با احترام به این منطق و موافقانش و با عنایت به اینکه ظاهر این حرف با مابه ازای خارجیش کلی تفاوت داره - در این باره معتقدم بهتر است دایره ی اصولگرایی هر روز تنگتر بشود اما هر روز فاسدتر نشود ، هرروز پُر تر نشود از ساکتین فتنه و دشمنان خونیِ دولت و همه ی قادامات نکبت بار عده ای - که به جبرِ "بازتر شدنِ چتر اصولگرایی" ، اصولگرا خوانده شده اند ، به نامِ تفکرِ اصیلِ اصولگرایی ثبت نشود ؛ اتفاقی که بارها و بارها در مجلسِ به اصطلاح اصولگرای هشتم رخ داد .   همان بحث اصلی ، اصالت با وحدت است یا ارزش ها ؟؟؟ و آیا مردود شدگان باید در راس قرار بگیرند یا خیر ؟!؟ و ....

و خیلی حرف های دیگر که فعلا مجالش نیست ...

یا علی

التماس دعا

پی نوشت ها :

* :صد البته ، اختلاف چندان هم سطحی نیست ، که در پاره ای موارد بسیار عمیقاست ، اما بنیادین نیست ؛ یعنی اختلاف در یک اصلِ پایه ای نیست ، بلکه در نحوه ی نگرش به یکی از پایه های موردِ تایید و تاکیدِ هردوگروه است .(بسیار شبیه به اختلاف جبهه های پایداری و متحد)

** :  کاش ، ای کاش می دانستید که محصول تلاشهایمان ، در مقایسه با دیگر شهر ها و استان ها ، به واقع متمایز و برتر است و کاش کمی قدرش را می دانستیم ...