خیلی دو دل بودم که برم یا نه!

دو هفته پیش اجازه گرفته بودم اما چهارشنبه اعلام کردم که نمی رم.

حتی دو روز پیش وقتی سرکار بودم گفتم شاید برم اما هنوز چند ساعت نشده گفتم نمی رم!

دیشب به آقای عبداللهی دوباره زنگ زدم. گفتم برم؟

گفت پدر ما را در آوردی؟ مگر دوبار پیش ک اجازه گرفتی نگفتم برو؟

صبح که بیدار شدم، عبداللهی زنگ زد. گفت کجایی؟

گفتم خونه.

گفت مگه نرفتی؟!!!

گفتم نه. میام سرکار. اما قبلش میرم دانشگاه کار دارم.

راه افتادم برم دانشگاه.

تو مسیر به برخی دوستانی که می خواستن یرن زنگ زدم.

اسماعیل گفت وردار بیا!

میثم گفت به علیرضا زنگ بزن، باهاش بیا!

خلاصه دلم لرزید.

زنگ زدم به آقای عبداللهی. گفتم برم؟

گفت مردک ..... و ...... و ......!  مگر ده بار نگفتی گفتم برو و بعد خودت پشیمون شدی؟ ...... برو دیگه!

خلاصه ما زنگ زدیم و گفتیم دانشگاه نمیریم و با همان لباس و ادوات کار عازم شدیم به اردوی راهیان نور.

تو راه دل دل می کردم نکند اشتباه کردم و بایستی بوشهر می ماندم!

اما وقتی تو حسینیه حاج همت، تو دوکوهه که قطعه ای بهشت است نماز خواندم، وقتی که تو شیار های منطقه عملیاتی فتح المبین قدم گذاشتم، وقتی که پاهای برهنه ام  بر روی دریای رملی فکه که خدا آن را به نام آوینی زده بود فرود آمد، دیگه یادم رفت از کجا می رن بوشهر!

 وقتی که در چزابه از دلاوری های ارتش گفتند، وقتی رسیدیم دهلاویه که سلمان فارسی خمینی - چمران- آنچا پرواز کرده بود، وقتی که در یادمان شهدای هویزه به دنبال قبری میگشتم تا کنارش بنشینم و درددل کنم اما هر قبری پذیرای چند نفر بود، دیگه یادم رفته بوشهر نام شهریست یا کشور؟

وقتی که رسیدیم به طلاییه که راوی می گفت عجب طلاییه، وقتی که در کنار فنس های شلمچه، رو به کربلا، با حسین عشق بازی کردیم، وقتی که شب پیشانی بر روی قبور شهدای گمنام و مظلوم شرق کارون نهادم، دیگه یادم رفته بود از کجا آمده ام!

اروند چه سرافراز می خوروشید و دلاور مردی های فرزندان خمینی را فریاد می زد!

خیلی تکراری شده این جمله اما....

شهدا شرمنده ایم!

***

من جمعه برگشتم اما دوستان دوباره یکشنبه رفند. خوشا به سعدتشون. چه حالی می کنند.